به قول خودمان پارسال دوست، امسال آشنا

ژوئیه 14, 2010 at 10:20 ق.ظ. (Uncategorized)

من هر سال چند هزار باری با خودم و این وبلاگ عهد می کنم که حتما حتما هر هفته بنویسم یک چیزی. خوب طبیعی هم هست که وقتی سالی چند هزار بار این کار را می کنم معنی اش این است که سر عهدم نمی توانم بمانم. بعضی وقتها سرم مثل سگ شلوغ می شود، بعضی وقتها مثل سگ بی حوصله ام، بعضی وقتها مثل سگ عصبانی ام و خلاصه این سگ بدجوری دارد می پیچد تو پر و پاچه ما و زندگی مان. اینطور می شود که یکهو می بینم مدتهاست وبلاگم دارد گرد و خاک می خورد و افتاده است از رونق قبل و بدتر از آن می رسم به جایی که از ترس رقم آپهای نخوانده، جرات نمی کنم گوگل ریدرم را باز کنم. تا پریشب سر کار هفته نامه که طلیعه سراغ یکی دو تا از بچه های وبلاگی را گرفت ازم و یکدفعه دلم تنگ شد برای وبلاگبازی. هرچند هنوز هم جرات نمی کنم گوگل ریدرم را باز کنم.

یک سال کورس گرافیک تمام شد بحمدالله والمنه و هفته پیش هم ثبت نام کردیم برای سال بعد که بشود دیپلما. یعنی اینکه الان کلا خیلی باحالیم با این «سرتیفیکیت ۴ گرافیک دیزاین» و از آنجا که کلا آدم بی جنبه ای هستم هول برم داشته که نکند دیپلمش را که گرفتم و اینجا شدم گرافیست، یکهو مثل سیدعلی گدا، خدا را بنده نباشم بعد از آن و در فارسی نوشتن و وبلاگ و داستان را گل بگیریم و دربست کمر ببندیم به خدمت «ویژوآل آرت». راستش اینطور که ما داریم از خودمان استعداد می دهیم بیرون، فقط یک ست ده هزارتایی پیپ کم داریم برای خدا شدن.

سه هفته آخر ترم قبل را مثل اسب عصاری کار کردم. نه تا «اساینمنت» که یک چیزی است تو مایه های همان مشق شب خودمان، مانده بود هنوز و دو هفته وقت برای تحویل دادنشان. اینجا رشته ها دو جورند: یک سری امتحان دادنی، یک سری هم اساینمنت دادنی. یعنی تو در طول ترم کارهایت را تحویل می دهی و نمره قبولی می گیری از مجموع کارهایت و می روی بالا. خلاصه که اشکمان مثل آن جانورهای صورتی رنگ کارتون کنا و سرنتی پیتی درآمده بود این هفته های آخر. ولی به استثنای «استوری بورد» کارولین، که کار پاستلش چندان خوب در نیامد از آب، بقیه یک چیزی شد تو مایه های خدا. برای همین است که می گویم خدا کند یکی بیاید مارا بکشد از برق وگرنه چند وقت دیگر جلسات شعرخوانی در مدح خودمان برگزار می کنیم اینجا بنابر آیه شریفه یارب مباد تا که گدا معتبر شود.

خیالمان که از بابت سال اول گرافیک راحت شد افتادیم به صرافت یا فراست موبایل عوض کردن. موبایل فعلی مان یک فقره «موتورولا»ی ابتیاع شده در وطن به تاریخ سه سال قبل است که دیگر شده است یک چیزی تو مایه های استخوان لگن خاصره پدر خدا بیامرزمان از زور زاغارتی! یادش بخیر آن شش ماه اول کار سگ کش نقاشی. تا شش ماه بعد از آن کار همینطور «فست کت» ـ چیزی است تو مایه های سیمان سفید ـ از توش می ریخت بیرون. بعد هم که کار سردخانه و سرد و گرم شدن های مدام از منفی سی درجه به مثبت بیست درجه و …! همینش هم که تا الان کار می کند هنوز باید ممنون دارش باشم. ولی دیگر اساسی به قول خودمان گفتنی روی «نرو» است. سه شبانه روز توی شارژ باشد به محض اینکه دو تا زنگ بخورد دشارژ می شود. به قاموس اینجا ارزش هم ندارد که بروم پول باطری بدهم برایش. همین است که تصمیم گرفتیم موتورولای زمانی عروسمان را بفرستیم تو پستوهای حرمسرا برای خودش بچرد و حضرتمان را به یک «آیفون تری جی» ۳۲ مگابایتی مهمان کنیم. البته از آنجا که مدتهاست سرجیبم مزین است به تابلوی انجمن حمایت از شپشهای ایالت نیو ساوث ولز و حومه، باید به قول اینجایی ها بروم روی «پلن» . یعنی می روی با یک شرکت تلفن یک قرارداد دوساله امضا می کنی و یک گوشی مفتی می گیری. حالا بسته به نوع پلن و میل خودت می توانی گوشی معمولی بگیری یا آیفون و «بلک بری» و «اچ تی سی». ما فعلا علم کرده ایم برای آیفون. امروز هرجا رفتم همه اش «سولد آوت» شده بود اینقدر که خرده بورژوای احمق ریخته است توی این مملکت! فردا می رویم هورنزبی دنبالش.

خبر دیگر اینکه مدتی است به طور جدی در یک «ریلیشن شیپ» به سر می بریم هلو! در موارد قبلی چون «موارد» مربوطه فارسی بلد نبودند و روحشان هم از اینجا خبر نداشت می شد بیایم و هرچه دلم می خواهد بنویسم از جزییات و کلیات رابطه. اما در این مورد خاص چون عامل مربوطه از وجود وبلاگ و عادت «همه چبز نویسی» ما خبر دارد، همان اول اخطارش را داد که اگر بخواهی خودت را لوس کنی و زیادی زر زر کنی توی وبلاگت، چنان می زنمت که تا سه سال موقع راه رفتن دستت را بگیری به یک جایت! البته دقیقا این کلمات را نگفت، اما نیتش کلا همین بود. فلذا تا اطلاع ثانوی ولله مع الصابرین و هو علی العظیم و قس علی ذلک!

چند روز بعد سومین سالگرد مهاجرت است. دوست دارم حتما چیزی بنویسم اگر «قضیه سگ» سابق الذکر بگذارد. چند روز پیش که رفتیم فرودگاه بین المللی سیدنی پیشواز فاطمه ـ از دوستان مهران است و تازه وارد به استرالیا ـ یکدفعه دلم گرفت. یاد خودم افتادم که سه سال پیش با یک کیف دستی و سه هزار دلار پول، بی کار و بی کس و پناه، از «گیت ای بی» ، مثل صمد به شهر می رود زدم بیرون. الان که فکرش را می کنم می بینم خدایی اش چه خایه ای داشتم. الان سه هزار دلار بدهند بگویند برو همین نیوزلند زندگی کن عمرا بروم. بعضی وقتها می نشینیم با مهران به تعریف از آن روزهای کذایی. چند روز دیگر اول آگوست است!

Advertisements

22 دیدگاه

  1. مریم said,

    سلام فرزام جان.
    گم کرده بودم بلاگ خوبت را. اما امروز دوباره پیدایش کردم. و ازاین بابت خوشحالم. گفتم سلامی کرده باشم به دوست خوب مجازی‌ام…
    شاد باشی و سربلند و امیدوار

  2. Tati said,

    Bebinam pesaram– you don’t write anymore? OR you have a new blog. Man az ghosseh mimiram haa….. lotfan sefat neshooni-e blog jadid ol ta’ssisset ro bedeh. motshakeram.

  3. آنارام said,

    واو
    ميدوني چند وقت بود اينجا نيومده بودمممممممممممممممممممممممم؟
    دلم تنگ شد برات

  4. قاسم سلطانی(رابطه خودشناسی با سلامتی) said,

    سلام و درود بی کران بر شما

  5. kappoo said,

    به اینجا هم که به راه است! خوش می گذ ره دیگه!
    چه خبرا؟ تو کامنتدونی جای بعضی ها خالیه؟!!! من خیلی وقته نیومدم یعنی تقریبن وب گردی نکردم. تو گودر هم آدرس قبلی ات رو داشتم و آپ نمی کردی و فک کردم احتمالن تو و مهران دوتایی بلاگ رو بوسیدین گذاشتین کنار و … خلاصه اینکه خوشحالم هنوز هستی و می نویسی!

  6. خاک انداز said,

    خوبه که حوصله نداشتی و اینقدر نوشتی وای به حال مادر شوهرت

  7. زن بیقرار said,

    سلام رفیق روزهای دور

  8. زن بیقرار said,

    سلام عرض شد ..خوبی ؟ همه چی ارومه ؟

  9. هومن said,

    نوشته هات خیلی خوبه، دمت گرم. به زودی باید بشینم همه ش رو بخونم.

  10. رامتین said,

    سلام استاد.
    می بینم غمگینی. بد نیست آدم به رفقاش یه ایمیل بزنه. مگر اینکه بخواد رفقا و گذشته رو فراموش کنه. بزن رفیق… ایمیل بزن.

  11. چه باجی said,

    ما الان غم داریم!به این دلیل که تازه یه چند روزی بود که وبلاگتان را یافته بودیم و سرگرم زیر و رو کردن آرشیوتان بودیم هنوز و کلی داشتیم کیف می کردیم و احساس خوشبختی می کردیم از پیدا کردن اینجا (قصدمان اصلا این نیست که هندونه زیر بغل کسی بذاریم ها!گفته باشم) که…یهو زدند فیلترت کردند بی رحم ها!!!

  12. Blueberry Muffin said,

    relationshipo khab bebini!! she’s mine!! 😛

  13. hadis said,

    ‫خارجه خداییش زمان سریع می گذرد، نه که خوش بگذردا، نه ، از تنهایی و خستگی کف می‌کنیم و گذر زمان را نمی‌فهمیم!!!

  14. سمیه said,

    سلام آقای فرزام.
    یک مدتی گم کرده بودم وبلاگتون رو تا اینکه از بی تا رسیدم به اینجا.
    امیدوارم ایام به کام باشه و از شرایط جدید سه ساله تون راضی باشید.
    من که هستم!
    🙂

  15. طليعه said,

    خوشم مياد حساب مي بري احمد جان D;

  16. zohreh said,

    خوب به سلامتی که این مرحله از درست تموم شد و به یه مرحله دیگه رسیدی .. میبینی چقدر درس خوندن اینجا با درس خوندن تو ایران فرق می کنه ؟ یعنی که اینجا وقتی یه کرسی رو تموم کردی .. دیگه واقعا یاد گرفتی به معنای واقعی .. نه که فقط مدرک گرفته باشی … حالا ببینم دیپلمت رو که گرفتی می رسی سر کار یا یااینکه می خوای بری یونی و واسه مراحل بالاتر بخونی ؟؟؟
    در مورد ری لی شن شیپت .. خوب معلومه که طرف نسقت رو کشیده ها .. هه هه هه .. اما بی شوخی .. منهم زیاد راجع به مسایل خیلی خیلی شخصیم تو بلاگم نمی نویسم .. یعنی یه مرزی می زارم واسه اون و اینکه نمی خوام از طرف دیگه … خیلی صحبت بشه تو اون .. اگه شخصی و خصوصی نباشه که اسمش مسایل خیلی خصوصی نیست .. مثل حموم عمومیه که همه همه چیش رو می دونن و می خونن …. پس بدون کار درستی داری می کنی و حرفش و خواسته اش بجاست ..
    منهم باور دارم که زمان این ور آب خیلی سریع می گذره .. چون زندگی اینور خیلی مارو مشغول بخودش کرده و تا می خواهی سرت رو بخارونی .. کریسمس و نیو یر میاد … راستی با سرما چطوری ؟‌ من که خیلی منتظر بهار سیدنی ام .. بای ….

  17. مهسا علیا said,

    خدمت والا مقام شاهنشاه اعظم

    به سرمان زد و تحت تاثیر کرگدن بزرگ مطلبی از خودمان دادیم ساطع کردند خوراک خود شما . حضور شما جهت حفظ جبهه‌ی ما و جلوگیری از هرج و مرج الزامی‌ست .

    خاتون بارگاه شاه شهید
    مهسا علیا

  18. بلوطی said,

    سلام فرزام جان…(یعنی من بمیرم به تو نمیگم احمد!)
    خوبی؟ چقدر عوض شدی …اولا یادته کلا سبکت عوض شده ادم دیگه ای شدی…کلی مشغولیات داری الان و از اون مهم تر وارد یک رابطه جدی اونم از نوع دختر ایرانی! تبریک
    دلم خیلی برات تنگ شده فرزام…راستی من عیدی رفتم خونه محسن و ایرن! حرف از تو شد و گفتن تو اونارو باهم اشنا کردی:)
    کلی ازت تعریف کردیم گفتم این فرزام خان از اولش هم همچین با خدا مشگل داشت؟؟ بعدش محسن تعریف کرد ماجرای مکه رفتنت رو ! باور نمی کردم فرزام!
    من اون اولای مهاجرتت یادمه سال 86 بود دیگه اولای وبلاگ نویسی منم بود…یه دختر کوچولو بودم…هنوزم کامنت هاتو دارم تو ارشیو وبلاگ قبلیم(سرگیجه های تارا!)… …یادته توی سردخونه کار می کردی ؟ خیلی بزرگ شدی مرد شدی یعنی مرد بودی و الان جنست کلا فرق کرده!

    خیلی مراقب خودت باش…خیلیا خیلی مراقب خودت باش.یه عکس هم از خودت بزار
    بازم میگم مراقب خودت باشیا.فعلا.

  19. Madam Tea said,

    احمد جان عزیز و دلبند – البته که به هیچکس مربوط نیست ولی جان من وقتی میری هلو هلو چینی چرا میندازی گردن سگها…نوش جونت ولی بنویس… ببین من با زبون خوش میگم بهتون– بنویس که کفر همه از دوریت در نیاد .
    خوب برو و زودی برگرد– باریکلا گل پسر

  20. عسل اشیانه عشق said,

    مهاجرت همه نوعش سخته ولی با 3000 دلار تقریبا از محالاته!!!! معلومه اون اوایل خیلی سختی کشیدی….

  21. مهسا علیا said,

    حضور والامقام حضرت همایونی فرزند دل‌بندمان فرزام شاه اول

    مرسوله‌ی مرقومه‌تان رسید و همین که چشم ما به جمال زیبای خط شما روشن شد هوشی از سرمان برفت رفتنی . و بعد از این‌که ندایم و حاجب‌الحرم کلی نبات‌داغ و دم‌کرده‌ی گل گاوزبان و آویشن به خورد ما دادند -و نمی‌دانیم این سر دنیا این‌ها را از کیسه‌ی کدام عطاری بیرون آوردند!- و ما آن‌ها را نصف جان کردیم که چه‌مان شده . لب‌خند ملیحی به لب آوردیم و گفتیم که همه‌ی این‌ها از شادی دیدار دست‌خط جنت نشان جگرگوشه‌ی دردانه‌مان است و لاغیر.

    دیگر این که بسی مایه‌ی سرور و افتخار ماست که شما هم‌چنان مشغول «اکسپند» کردن حرم‌سرای مبارک می‌باشید و روز و شب خوش ‌می‌گذرانید با سوگلی تازه‌تان . نگران دست‌بوس رسیدن ایشان هم نباشید که ما می‌دانیم ذات تبارک تعالی شما ترکیبی‌ست از حسن سلیقه‌ی شاه بابای شهیدتان و وجود اقدس ما و در انتخاب احسن شما حرفی نیست . هرچند . شرف‌یاب شدن اقرب ایشان سبب آرامش خاطر بیش‌تر ما می‌گردد از جهت شما .

    ما را نزدیک بود این ندیمه‌ی اعظم -به طرف‌داری سوگلی سابق شما که نمی‌دانم چه زد و بندی با هم دارند پشت پرده . گفتیم که شما حواستان جمع باشد- قانع به مادرشوهر بازی کنند که چرا شما بی‌ اذن و اطلاع و صلاح و مشورت با ما خودسرانه اقدام به چنین امر خطیری کرده‌یید که ما هم تهدیدشان کردیم به خلع مقام و دادیم حاجب‌الحرم هفتاد و دو ساعت با نیم جیره‌ی روزانه‌ی نان سیاه و آب ببنددش در سیا‌ه‌چال اندرونی تا دیگر پا در کفش ما و شاه مملکت نکند . و خاطر نشان کردیم که هیچ کس غیر از خاطر همایونی نمی‌تواند در مورد این مهم تصمیم بگیرد و انتخابشان قطعن اصلح خواهد بود . نه این است که شما رتق و فتق امور مملکت پهناورتان را با همه‌ی دردسرهایش به جان خریده‌یید و رعیت در آرامش اعلا به سر می‌برد؟ حجت خودش به‌تر از این که صلاح مملکتتان را به از هر کسی می‌دانید؟ هر چه باشد وارث سلطان صاحب‌قران شمایید و اتابک مطمینن نمی‌گذارد خلاف این صورت بگیرد که در این صورت با شخص شخیص خود ما طرف است و پاسخ‌گوی ما خواهد بود که دردانه‌ی دل‌بندمان را به ایشان سپرده‌ییم در فراق خودمان و نبود شاه‌فقید که دلمان برایشان تنگ است همیشه و در دوری پدر و پسر در ممالک ظاله‌ی غربت اشک خون می‌فشانیم از چشمان مبارکمان .

    علی‌ایحال . همین که خاطر مبارک همایونی شما شاد باشد مایه‌ی آسودگی مادرتان است . امیدواریم این خوشی به کوری چشم شور چشمان دایمی و ادامه‌دار باشد .

    خاتون بارگاه حضرت سلطان صاحب‌قران جنت مکان
    مهسا علیا

  22. نيک ناز said,

    ئه! پس شما هم اول آگوست بر این خاک پا نهادی…ما نیز هم. فقط ما یه کم فسیل تریم !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: