به قول خودمان پارسال دوست، امسال آشنا

ژوئیه 14, 2010 at 10:20 ق.ظ. (Uncategorized)

من هر سال چند هزار باری با خودم و این وبلاگ عهد می کنم که حتما حتما هر هفته بنویسم یک چیزی. خوب طبیعی هم هست که وقتی سالی چند هزار بار این کار را می کنم معنی اش این است که سر عهدم نمی توانم بمانم. بعضی وقتها سرم مثل سگ شلوغ می شود، بعضی وقتها مثل سگ بی حوصله ام، بعضی وقتها مثل سگ عصبانی ام و خلاصه این سگ بدجوری دارد می پیچد تو پر و پاچه ما و زندگی مان. اینطور می شود که یکهو می بینم مدتهاست وبلاگم دارد گرد و خاک می خورد و افتاده است از رونق قبل و بدتر از آن می رسم به جایی که از ترس رقم آپهای نخوانده، جرات نمی کنم گوگل ریدرم را باز کنم. تا پریشب سر کار هفته نامه که طلیعه سراغ یکی دو تا از بچه های وبلاگی را گرفت ازم و یکدفعه دلم تنگ شد برای وبلاگبازی. هرچند هنوز هم جرات نمی کنم گوگل ریدرم را باز کنم.

یک سال کورس گرافیک تمام شد بحمدالله والمنه و هفته پیش هم ثبت نام کردیم برای سال بعد که بشود دیپلما. یعنی اینکه الان کلا خیلی باحالیم با این «سرتیفیکیت ۴ گرافیک دیزاین» و از آنجا که کلا آدم بی جنبه ای هستم هول برم داشته که نکند دیپلمش را که گرفتم و اینجا شدم گرافیست، یکهو مثل سیدعلی گدا، خدا را بنده نباشم بعد از آن و در فارسی نوشتن و وبلاگ و داستان را گل بگیریم و دربست کمر ببندیم به خدمت «ویژوآل آرت». راستش اینطور که ما داریم از خودمان استعداد می دهیم بیرون، فقط یک ست ده هزارتایی پیپ کم داریم برای خدا شدن.

سه هفته آخر ترم قبل را مثل اسب عصاری کار کردم. نه تا «اساینمنت» که یک چیزی است تو مایه های همان مشق شب خودمان، مانده بود هنوز و دو هفته وقت برای تحویل دادنشان. اینجا رشته ها دو جورند: یک سری امتحان دادنی، یک سری هم اساینمنت دادنی. یعنی تو در طول ترم کارهایت را تحویل می دهی و نمره قبولی می گیری از مجموع کارهایت و می روی بالا. خلاصه که اشکمان مثل آن جانورهای صورتی رنگ کارتون کنا و سرنتی پیتی درآمده بود این هفته های آخر. ولی به استثنای «استوری بورد» کارولین، که کار پاستلش چندان خوب در نیامد از آب، بقیه یک چیزی شد تو مایه های خدا. برای همین است که می گویم خدا کند یکی بیاید مارا بکشد از برق وگرنه چند وقت دیگر جلسات شعرخوانی در مدح خودمان برگزار می کنیم اینجا بنابر آیه شریفه یارب مباد تا که گدا معتبر شود.

خیالمان که از بابت سال اول گرافیک راحت شد افتادیم به صرافت یا فراست موبایل عوض کردن. موبایل فعلی مان یک فقره «موتورولا»ی ابتیاع شده در وطن به تاریخ سه سال قبل است که دیگر شده است یک چیزی تو مایه های استخوان لگن خاصره پدر خدا بیامرزمان از زور زاغارتی! یادش بخیر آن شش ماه اول کار سگ کش نقاشی. تا شش ماه بعد از آن کار همینطور «فست کت» ـ چیزی است تو مایه های سیمان سفید ـ از توش می ریخت بیرون. بعد هم که کار سردخانه و سرد و گرم شدن های مدام از منفی سی درجه به مثبت بیست درجه و …! همینش هم که تا الان کار می کند هنوز باید ممنون دارش باشم. ولی دیگر اساسی به قول خودمان گفتنی روی «نرو» است. سه شبانه روز توی شارژ باشد به محض اینکه دو تا زنگ بخورد دشارژ می شود. به قاموس اینجا ارزش هم ندارد که بروم پول باطری بدهم برایش. همین است که تصمیم گرفتیم موتورولای زمانی عروسمان را بفرستیم تو پستوهای حرمسرا برای خودش بچرد و حضرتمان را به یک «آیفون تری جی» ۳۲ مگابایتی مهمان کنیم. البته از آنجا که مدتهاست سرجیبم مزین است به تابلوی انجمن حمایت از شپشهای ایالت نیو ساوث ولز و حومه، باید به قول اینجایی ها بروم روی «پلن» . یعنی می روی با یک شرکت تلفن یک قرارداد دوساله امضا می کنی و یک گوشی مفتی می گیری. حالا بسته به نوع پلن و میل خودت می توانی گوشی معمولی بگیری یا آیفون و «بلک بری» و «اچ تی سی». ما فعلا علم کرده ایم برای آیفون. امروز هرجا رفتم همه اش «سولد آوت» شده بود اینقدر که خرده بورژوای احمق ریخته است توی این مملکت! فردا می رویم هورنزبی دنبالش.

خبر دیگر اینکه مدتی است به طور جدی در یک «ریلیشن شیپ» به سر می بریم هلو! در موارد قبلی چون «موارد» مربوطه فارسی بلد نبودند و روحشان هم از اینجا خبر نداشت می شد بیایم و هرچه دلم می خواهد بنویسم از جزییات و کلیات رابطه. اما در این مورد خاص چون عامل مربوطه از وجود وبلاگ و عادت «همه چبز نویسی» ما خبر دارد، همان اول اخطارش را داد که اگر بخواهی خودت را لوس کنی و زیادی زر زر کنی توی وبلاگت، چنان می زنمت که تا سه سال موقع راه رفتن دستت را بگیری به یک جایت! البته دقیقا این کلمات را نگفت، اما نیتش کلا همین بود. فلذا تا اطلاع ثانوی ولله مع الصابرین و هو علی العظیم و قس علی ذلک!

چند روز بعد سومین سالگرد مهاجرت است. دوست دارم حتما چیزی بنویسم اگر «قضیه سگ» سابق الذکر بگذارد. چند روز پیش که رفتیم فرودگاه بین المللی سیدنی پیشواز فاطمه ـ از دوستان مهران است و تازه وارد به استرالیا ـ یکدفعه دلم گرفت. یاد خودم افتادم که سه سال پیش با یک کیف دستی و سه هزار دلار پول، بی کار و بی کس و پناه، از «گیت ای بی» ، مثل صمد به شهر می رود زدم بیرون. الان که فکرش را می کنم می بینم خدایی اش چه خایه ای داشتم. الان سه هزار دلار بدهند بگویند برو همین نیوزلند زندگی کن عمرا بروم. بعضی وقتها می نشینیم با مهران به تعریف از آن روزهای کذایی. چند روز دیگر اول آگوست است!

Advertisements

پایاپیوند 22 دیدگاه

بعد عمری، پستی!

مه 20, 2010 at 5:35 ق.ظ. (Uncategorized)

بالاخره به قول قدما به حول و قوه الهی سرما خوردیم و فرصتی پیدا شد که بتمرگیم بنویسیم. تو این چند وقت اینقدر اتفاق صد تا یک غاز دور و بر من افتاده است که نمی دانم از کجا شروع کنم و به کجا برسم.

روز اولی که شروع کردم به وبلاگ نوشتن عهد کردم که سیاسی ننویسم اینجا. خوب این دقیقا مثل این است که عر عر کردن را برای الاغ ممنوع کنی. ولی تا آنجا که شده است سر عهدم مانده ام. ولی خوب وقتی تایتانیک عهد بوقی جمهوری اسلامی دارد می رود پایین و بهترین فرزندان این آب و خاک را هم دارد با خودش می کشد پایین، نمی توانی وبلاگ داشته باشی و نیایی بنویسی تف به گور پدر هرچی آخوند بی پدر و مادر حرامزاده کنند!

خبر اول اینکه الان چهار هفته ای هست که داریم هفته نامه می دهیم بیرون اینجا. صاحبش کس دیگری است و من و مهران قبول کردیم موقتا برای چهار هفته که شجریان اینجا بود و صاحب هفته نامه به عنوان میزبان استاد سرش شلوغ، «درآوردنش» را ما تقبل کنیم. چهار هفته می شود آخر همین هفته قبل. اما از آنجا که صاحب مبارک هفته نامه بی خبر و بدون هیچگونه تماس و اطلاع قبلی سر استر مبارکشان را کج کردند و راهی شیطان بزرگ شدند – احتمالا برای گرفتن خط و خطوط جدید هفته نامه از اربابان آمریکایی شان – لاجرم گویا نشریه همچنان به بیخ ریش مبارک ما بسته است. من از همین الان بگویم که وظیفه من تنها صفحه آرایی و صفحه بندی است. مسئولیت تمامی مطالب ، اعم از ریز و درشت با مهران است. فردا روزی اگر خبری شد مارا خفت نکنید انصافا. من تا حالا فقط یکی – دو تا مطلب از وبلاگ سهرابستان گذاشته ام توی نشریه، چند تایی هم فحش خواهر و مادر به بعضی ها داده ام و والسلام!

ولی خدایی اش این هفته نامه برای خودش در می آمد که در بیاید فقط. ما به قول مهران تبدیلش کردیم به ارگان جنبش سبز در سیدنی. خدایی اش بچه هایی که در خارج از کشور هستند خوب می فهمند برای جماعت سیاسی پناهنده، عکس مهدی کروبی روی یک نشریه چاپ خارج از صد تا فحش گل گلی بدتر است.

نشریه وقتمان را می گیرد مثل سگ. عملا به هیچ کارم نمی رسم آخر هفته ها و دو روز اول هفته هم که می رود سر نشریه. البته قرار است از این هفته طبق برنامه مهران برویم جلو. یعنی من تو این چهار هفته، آخر هفته ها می نشستم سرش و گاماس گاماس می بستم تنهایی تا دوشنبه که خودش هم بیاید بریزیم سرش.  خودش گفت نکن، ما هم لبیک گفتیم. بگذار چند صباحی با برنامه ریزی مهرانی جلو برویم تا مبارک خودش هم کمی تا اندازه ای بخیه لازم شود قدر عافیت بفهمد یک کم!

«کورس» گرافیک خوشگل شده است اساسی. هرچند این ترم و ترم قبل به گه کشیدم با این کار کردنم. از مجموع تمام کارهایی که تا الان تحویل داده ام، فقط یکی اش کمی باب میل خودم از کار درآمده است. فکر کنم کمی تا اندازه ای هم تقصیر این «کلر» باباست که اساسا تضعیف روحیه است مثل سگ. بی پدر هر کاری می کند همینطور اتوماتیک از همه بهتر است. یعنی آنقدر با کار بقیه فاصله دارد که فقط می توانی بزنی توی سر خودت که چرا؟ میخش را آنقدر محکم کوبیده است که 90 هم که می گیرم باز حس می کنم کلر از من بیشتر گرفته است! اصلا کلر شده است کابوس روز و شبم. یک دلیلی هم که کارهایم همه گه شده اند این است که فکر می کنم کار کلر بهتر از کار من است، پس چرا خودم را بکشم! از این هم بدتر سرعت تمام کردن کارهایش است پدر سگ. من تا بیایم خودم را جمع و جور کنم و کالیبر را هم بکشم و یک ایده خلاقانه از خودم در بدهم، کلر خانوم کار را تحویل داده اند و یک آب هم رویش! اصلا به نظر من تفکیک جنسیتی در مراکز اموزشی «چیز» کلا خوبی است!

رفتیم صخره نوردی! یک بعد از ظهر تمرین نمایشنامه خوانی مهرداد پیشنهادش را داد. خودش و بامداد چند هفته ای بود می رفتند. دو هفته پیش بود که بعد از تمرین، پیشنهاد دادند و من هم رفتم، البته اساسا نه به خاطر صخره و اینها بلکه به این خاطر که آیدا هم داشت می رفت! خلاصه که چهارتایی خراب شدیم سر صخره نوردی داخل سالن. همان دم در که آن بانوی محترم داشت برای من و آیدا که اولین بارمان بود می رفتیم آنجا توضیح می داد که چی به چی است و من برای آموزش رفتم بالا، فکر کردم به گور پدر پدرسگم می خندم یک بار دیگر اینطرفها پیدایم شود. دقیقا مثل مارمولکی که آفتاب زده باشد به کله اش و عقلش پریده باشد چسبیده بودم به صخره مصنوعی. اگر آیدا آن پایین نبود و غیرت مردانگی و «ما اینیم و اینا»، عمرا تا سه سال همانجا چسبیده بودم تا باقیمانده استخوانهایم خودشان بیافتند پایین.

بعدتر اما حال داد کم کم. چنان که حس اعتماد به طناب دلت را گرم کند راحت می توانی بروی  بالا و پایین. خوشمان آمد در کل. ضمن اینکه یک حال اساسی می دهد به ساعدها و پنچه های دست. ولی من هنوز هم نمی فهمم بعضی ها چطور جرات می کنند همین کار را بروند در طبیعت بکنند! دیوانه! آمدیم و یک بار دودوتایتان،  چهارتا نشد. خوب مثل تاپاله می ماسی روی تخته سنگ. حالا جالبش اینجاست که آیدا ایران که بوده اند آبشار خشک بالا می رفته برای من! خلاصه که این آخر هفته هم یحتمل می رویم مارمولک بازی!

آخر هفته قبل رفتیم تولد بیست سالگی فرانه. دختر نازنینی است برای خودش. یک چیزی است تو مایه های هدیه ترقی خودمان که الان امریکا دارد شوهر می کند. خوش گذشت جای همه رفقا خالی. کلی هم خندیدیم به بامداد که از همان وسط مهمانی رفت توالت طبقه دوم خانه فرانه اینها را قرق کرد به عق زدن. درست که قول دادم عکسهایش را نگذارم روی فیسبوک، ولی قول ندادم که ننویسم اینجا. جای همگی خالی! بامداد عق زد، ما خندیدیم. عق زد، خندیدیم! جالبش هم این بود که گفت کسی نفهمد. یعنی «اس ام اس» زد که من توالت طبقه بالا هستم، به مهرداد بگو بیاید کمک. من هم همان اول رفتم سراغ دخترخاله فرانه که شما طبقه بالا توالت دارید؟ ایشان هم گفتند بله و توضیح دیگری هم نخواستند، ولی من بر خودم لازم دیدم که حتما بگویم یک نفر آن بالا دارد می سپارد جان. خلاصه که ایشان هم لطف کردند تا دم در توالت مرا همراهی کردند. بعد هم که خود فرانه با خبر شد – خانه خودم که نبود! باید از یکی می پرسیدم آبلیمو کجاست – بعد هم که مادر فرانه فهمید. بعدش هم دایی اش – این خان دایی خدای باحال بود! پا بدهد بدم نمی آید یک بار بنشینیم با هم مفصل عرق خوری – بعدش هم بقیه! ولی کلا حال داد.

این سرماخوردگی هم بگویی نگویی تقصیر این آرمان بز بود. پریروز صبح بعد از اینکه روزنامه را فرستادیم چاپخانه گرفتم کپیدم. بگذریم که مهران خواهر مرا عروس کرده است با این تلفن نکبتی اش که فقط وقتی زنگ می زند که من خوابم. همین الان گرفته است مثل فیل آن پایین خوابیده. گوشی اش بنگ هم نمی زند چه برسد به زنگ. اما تا من می آیم کپه مرگم را بگذارم، زمین و زمان یاد مهران می افتند. این جناب هم که به خودشان زحمت نمی دهند مبارک محترم را جمع کنند و بروند بیرون به فک زدن. همین جا زیر گوش من – مهران طبقه پایین تخت می خوابد، نروید حرف در بیاورید برای ما – شروع می کند به حرف زدن. حالا جالبش اینجاست که اول یواش حرف می زند مثلا. بعد که مکالمه یک کم طولانی می شود یادش می رود انگار و تن صدایش می رود بالا. بعد که کلا خواب مارا به فاک فنا داد بلند می شود می رود بیرون.

خلاصه که یکی دو بار دهان مبارکمان را آسفالت کرد اینجوری. من هم سرم مثل سگ درد گرفته بود. بعد هم که آرمان خراب شد سرمان. این بچه هر وقت سرش به «تاتا» بازی گرم است، کلا تلفن هم بزنی یادش نمی آید کی هستی اصلا. اما وقتی «تاتا»های مربوطه و صاحب محترمه شان سرشان به آخور دیگری است و آقا آرمان دستشان «خالی» است، خراب می شوند سر ما. بشر دیروز بعد سه هفته پیدایش شد اینجا که بلند شوید برویم بیلیارد. خلاصه که خواهر خواب ما عروس شد اساسی. بعد هم که خواستیم سوار لگنش بشویم، باطری خالی کرده بود. حالا مثل سگ دارد باران می زند. همان جا بود که نک و ناله های مهران شروع شد که دارم سرما می خورم. به جایش من سرما خوردم! خلاصه که دیروز سر کلاس مثل خر پا به ماه عطسه کردم. یک همکلاسی جدید هم داریم که یک دختر سیاهپوست است به اسم «نی نی». ما هی عطسه کردیم این بنده خدا هی گفت «بلس یو». ما هی عطسه کردیم این هی گفت «بلس یو». خلاصه اینقدر این قضیه تکرار شد که آخرش رفت روی «نرو» سینتیا. این سینتیا هم قضیه دارد که می نویسم بعدا مفصل. فعلا زیاد نوشتم. مسعود دارد می آید اینجا به امر مقدس خراب شدن سر ما و من سرم سنگین است هنوز و تف به گور پدر بی پدر هرچی آخوند مادر خوشگل! این هم حسن ختام!


پایاپیوند 24 دیدگاه

عصر نقره ای شعر روسیه

مه 7, 2010 at 6:20 ب.ظ. (Uncategorized)

ادبیات روسیه همیشه مورد توجه ایرانیان بوده است. کتاب های زیادی هم از این ادبیات به فارسی ترجمه شده و در کتابخانه های همه ی ما موجود است. اما خیلی وقت ها این کتاب ها از زبان های فرانسه و انگلیسی به فارسی ترجمه شده اند. درباره ی داستان ها این مساله خیلی مشکل ایجاد نمی کند ولی وقتی کار به شعر می رسد ماجرا تفاوت جدی دارد

رخشنده رهگوی را که به ترجمه ی کتاب «از شاعران عصر سیمین شعرهای روسی» اقدام کرده با واسطه ای می شناسم. دکتر رخشنده ی رهگوی کارشناس ارشد ادبیات روسی از دانشگاه تهران و دکترای زبان شناسی است. درک او از ادبیات به طور عام و درک عمیقش از ادبیات روسیه بعلاوه اطلاعات بالای زبان شناسی باعث می شود که به راحتی بشود به این که ترجمه ای دقیق و خوب را می خوانیم مطمئن شد. تمام این ها را باید به این ماجرا که ویراستاری کتاب را ادیب نامدار احمد پوری بر عهده داشته اضافه کرد

نمونه هایی از ترجمه های این کتاب را نقل می کنم با این توضیح که دوستان خوبی که در ایران هستند می توانند کتاب را از نشر چشمه و در نمایشگاه کتاب هم تهیه کنند

ترانه¬ی آخرین دیدار (آنّا آخماتووا)

قلبم بی¬اختیار سرد شد
گام¬هایم اما سبک بود.
دست راستم را

دستکش دست چپ پوشیده بودم.

پله¬ها زیاد به نظر می¬آمد
می¬دانستم اما فقط سه پله ست!
از میان افراها پاییز به زمزمه
فرا می¬خواندم: » بمیر با من!

منِِِِِِِِ فریب خورده¬ی این سرنوشتِ
سیاه و دون و دغل».
پاسخش دادم: «عزیزم، جانم!

من هم. با تو خواهم مرد…»

این ترانه¬ی آخرین دیدار است.
خانه را برانداز کردم.
تنها در اتاق خواب
شمعی بی اعتنا با شعله¬ای زرد می¬سوخت.

29 سپتامبر 1911، تزارسکویه سلو

(بخشي از شعر )کودکی¬ام (ولادیمیر مایاکوفسکی)

دنیا که اومدم استعداد دوست داشتنم بدک نبود
ولی
بعضی¬ها

مجبورن از بچه¬گی جون بکنن.
من همه¬ش می¬زدم به ریون 11-
یه شیطون تمام عیار
کارم شده بود یللی تللی
مادرم غر می¬زد:
با این کارات منو می¬کشی
و پدر در می¬اومد که:

«با کمربند حالی¬ش می¬کنم»
ولی من باکیم نبود
یه پنجی تقلبی گیر می¬آوردم و
پای یه پرچین با سربازا قمار می¬کردم.
پا برهنه
با پیرهنی واز و ولنگار

از گرمای دیوونه کننده ی کوتائیسی کباب می شدم

من تنها روح کاج را به یاد می¬آورم (ولادیمیر ناباکف)

من تنها روح کاج را به یاد می¬آورم و

ضربه¬ی دارکوب را و سایه¬روشن را…
ملوان چهره درهم و چغر
سال¬هاست که با جریان آب¬ها ره می¬سپرم
در تاریکی چشم به خشکی می¬دوزم
و از برای یک تن
جان خال¬کوبی شده و
گوشواره¬ی فیروزه¬ام را
نگه می¬دارم
در سکوت دریا, در جریان دلگیر آب
در کلبه¬ی ساحلی دودزده
ضربه¬ی رسای دارکوب نگارین نقش را بر کاج
به یاد می¬آورم.
پیش از سال 1923

وقتی اسب¬ها می¬میرند (ولیمیر خلبنیکف)

وقتی اسب¬ها می¬میرند – نفس می¬کشند،
وقتی علف¬ها می¬میرند – خشک می¬شوند،
وقتی خورشیدها می¬میرند- خاموش می¬شوند،
وقتی آدم¬ها می¬میرند- ترانه می¬خوانند.

1922

زرافه (نیکلای گومیلف)

امروز، می¬بینم، نگاهت جور دیگری غمناک است،
و دستانت جور دیگری باریک، زانو گرفته در بغل،
گوش کن: دور از این جا، کنار دریاچه¬ی چاد
پرسه می¬زند زرافه¬ای ظریف.

بهره مند از ظرافت و سعادتی در خور
پوستش آذین بسته¬ی نگاری سحرآمیز
چندان که تنها ماه را،
شکسته و لرزان در پهنه ی خیس دریاچه،
یارای هماوردی¬ش است.

از دور بادبان¬های رنگین کشتی¬ای را می¬ماند
خرامش به نرمی پرواز پرنده¬ای شاد.
می¬دانم زمین شاهد چه شگفتی¬هایی است
غروب هنگام، آن گاه که روی نهان می¬کند در غاری مرمرین.

بس قصه¬های شاد می¬دانم از سرزمین¬های شگفت
از دوشیزه¬ای سیاه و اشتیاق خواجه
ولی تو فروبرده¬ای غبار، چندان غلیظ
که نمی¬خواهی چیزی باور کنی مگر باران.

چگونه می¬توانم از باغ گرمسیر گفتن
از نخل¬های بلند و عطر گیاهان عجیب…
گریه می¬کنی؟ گوش کن… دورترها
کنار دریاچه¬ی چاد
پرسه می¬زند زرافه¬ای ظریف.

پایاپیوند 9 دیدگاه

دیت من و عروسی خواهرم

آوریل 17, 2010 at 10:29 ق.ظ. (Uncategorized)

من نمی فهمم اگر برای رابطه جدید امادگی نداری چرا می گذاری من دو ساعت انجا بنشینم و مثل وزغ ابستن وغ بزنم و جیک و پوکم را بریزم بیرون. خدایی اش اگر یکی از این کارها را ما پسرها بکنیم رسوای عالممان می کنند.

دیروز به قول اینها دیت داشتیم، جای همه دوستان خالی. قرار بود برویم رستوران چنگیز خان به صرف غذای مغولی. اما از انجایی که قرار نبود دیروز با روزهای دیگر زندگی ام فرق زیادی داشته باشد همان دم در خوردیم به علامتِ به زودی در این مکان یک رستوران جدید باز می شود. خلاصه که بالاجبار رفتیم چتسوود مال، دنبال یک جای دنج که اخرش هم در شلوغترین جای ممکن نشستیم: فود کورت!

از هر دری گفتیم، یعنی در واقع گفتم. دو ساعت تمام مثل همان وزغ سابق الذکر وغ وغیدم و همه چیز را رک و راست ریختم رو دایره. یکی از صادقانه ترین دیت هایم بود. بعد از این همه، وقتی گفت امادگی یک رابطه جدید را ندارد حال نعل اسبی را داشتم که از کوره اورده باشندش بیرون و گرفته باشندش زیر پتک و بعد همانطور داغاداغ کرده باشندش توی اب سرد. در یک کلام فیسم در امد.

من خودم قبول دارم که وضعیت لنگ در هوای ما چنان هم برای دخترها در باغ سبز نیست. خوب این وضعیت بی ثبات چیزی نیست که کسی دلش غنج برود برایش. این را هم می توانم بپذیرم که شاید همزمان با من کس دیگری هم وارد زندگی اش شده است که او را ترجیح می دهد به من. یا اینکه اصلا بعد از این ملاقات خوشش نیامده است اصلا از من. خوب همین را بگوید صادقانه! من که طلبی ندارم از کسی. اما اینکه دعوتم را قبول کند و بیاید و بعد از دو ساعت ور زدن من، چیزی را بگوید که مال همان لحظه اول است … نمی دانم! شاید من حسابی غریبه ام با این دنیا! خلاصه که دیروز به این نتیجه رسیدیم که شاید بهتر باشد تا اطلاع ثانوی و تبدیل شدن به یک مرد تمام عیار – که با جیب و ماشین زیر پا و وضعیت شغلی اش سنجیده می شود – در این دیت و دیت بازی را گل بگیریم و بچسبیم به زندگی مان مثل بچه ادمیزاد.


اتفاقات دیگری هم اینجا به موازات تشکیل گروه نمایشنامه خوانی در شرف وقوع است. شاید در اینده نزدیک دوباره دستی ولو کردیم تو حریم روزنامه نگاری، البته با احتساب توانایی های صفحه بندی و این مزخرفات! حالا نمی نویسم تا ببینیم قطعی می شود یا نه. خبر دیگر هم اینکه در کمتر از دو هفته به احتمال قوی خواهرم به عقد و ازدواج پیتر در می اید، چون تعطیلات تمام شد و پروژه مدیچی را هنوز شروع هم نکرده ام. بدبختی اش این است که بهانه هم ندارم. چند روز پیش تو کتابخانه شهرداری هورنزبی داشتم چیزموش چال می کردم که با ان لهجه چینی اش مثل اجل معلق از سقف افتاد که چه کار داری می کنی. من هم نه گذاشتم و نه برداشتم، گفتم امده ام ریسرچ کتابخانه ای برای پروژه مدیچی. ایشان هم فرمودند احمد – بدون تلفظ حرف ح – من توقع دارم کار خیلی خوبی تحویل بدهی! من هم گفتم خاکستر بابات تو کاسه سرم! خلاصه که به زودی عروسی افتادیم!

———————————————————–

پس نوشت: کیبورد من هر از گاهی می زند به سرش. اینطور که دکمه ها متحد می شوند با هم. مثلا کلید الف را که فشار می دهی عین را هم می زند . یا صاد را که می زنی اف7 را هم می زند و خلاصه اینجوریاس به قول بچه ها. این را گفتم که فکر نکنید کم نوشتم. همین چند تا پاراگراف هم کلی وقت برد چون بعد از نوشتن هر پاراگراف مجبور بودم برگردم حروف اضافی را دیلیت کنم. تازه این را هم داشته باشید که هر بار که دکمه بک اسپیس را می زنم، نشانگر یک خط می رود بالا. پس نبینم کسی ناشکری کند. در ضمن الف کلاهدار هم نداریم.


پایاپیوند 13 دیدگاه

نمایشنامه خوانی و مشقهای دلربا

آوریل 9, 2010 at 10:03 ق.ظ. (Uncategorized)

بالاخره بعد از کلی سلام و صلوات و شور و مصلحت و پیشنهاد و نظر و بلند بلند فکر کردنهای مهران، گروه نمایشنامه خوانی پا گرفت. برای کار اول هم «رقص کاغذ پاره ها»ی یعقوبی انتخاب شد و قس علی هذا. حالا بگذریم از این قضیه که شاه بخشید و شاقلی نبخشید. یعقوبی خودش کار خودش را فی سبیل الله گذاشته است روی اینترنت، نذر دو دست بریده ابالفضل، ولی ما اینجا برای اجرای همین کار باید رضایتنامه کتبی تحویل این «کپی رایت خفه کرده ها» بدهیم.


گروه خوبی است. به قول مهران حتی توی ایران هم جمع کردن این چنین گروهی آسان نیست. تا حالا دو جلسه تمرین داشتیم و یک اجرای خصوصی مثلا برای بچه های کانون اکنون. بچه های داوطلب آنقدر زیادند که قرار شد اگر بشود در هر نوبت دو اجرا برویم. یک کار حرفه ای و یک کار از نوشته های بچه های خودمان در کانون. خلاصه که در یک «فان» جدید باز شده است برایمان بحمدالله والمنه!


دیشب از جلسه تمرین که زدیم بیرون با بچه ها رفتیم «هورنزبی این» به بیلیارد و کارائوکه! نسیم، از بچه های هنرهای زیبای دانشگاه تهران مهمانمان بود توی جلسه تمرین و بعد از «هورنزبی این» با مهران رفتیم تحویل «آقاشون» بدهیمش و برگردیم. تا برویم «سیتی» و برگردیم ساعت شده بود سه نیمه شب. من هم باید ساعت 5 صبح کالیبرم را جمع می کردم می رفتیم سر کار. کار هم کار یکی از رفقای قدیم بود به اسم نیما. نمی شد دودرش کرد مثل تونی. جریان کار آخر تونی را نمی دانم نوشتم اینجا یا نه. جمعه روزی رفتیم سر کار و فردایش هم قرار شد برویم تا کار نماند زمین. بعد از ظهرش با بچه ها جمع شدیم رفتیم پاتوق هنرمندان آسمان جل «نیوتاون» و خلاصه کلی خوش گذشت. تا هم برگردیم شده بود ساعت همین حدودهای سه و چهار صبح. من هم که مثل سگ حسن دره هم خسته بودم و هم پاتیل. موبایلم را خفه کردم و دراز به دراز گرفتم مردم. ظهر که بیدار شدم دیدم 180 تا «میس کال» دارم و یک چیزی تو همان مایه ها «مسیج» که کدام قبرستانی هستی! من هم چنان دروغی برایش سر هم کردم، از دروغ های عهد عتیق گنده تر! خلاصه که از زور شرمندگی هنوز صد دلارم را هم نرفته ام بگیرم از تونی. هرگز هم نخواهم رفت!


خلاصه که نمی شد قید نیما را هم تا ابد بزنم اینجا. سه خوابیدم و پنج مهران بیدارم کرد و زدم به جعده «بورلی هیلز» ! بعد هم چهار ساعت زیر افتاب سگ کش سیدنی که هر وقت می رویم «بیچ» می رود سر قبر پدرش و امروز بالاسرم بود دائم، رنگ مالیدم روی دیوار و بعد هم دو ساعت توی سایه رنگ مالیدم و در تمام این مدت نیما داشت حرف می زد. نیما امروز شده بود نیم آدم نیم کاکاتو جیغو! مخمان را نمود! خلاصه که با احتساب بی خوابی و خستگی و کوفتگی باشگاه دیروز که یادم رفت بگویم، الان من باید به لقاء الله پیوسته باشم با احترامات فائقه، ولی نشسته ام به «آپیدن».


اصلا اصل نوشتن امروز دلیل دارد وگرنه قرآن خدا (!!!) غلط نمی شد اگر با این چشمهای آلبالو گیلاسی وبلاگ آپ نمی کردم. به نظر من آدم عاقل کسی است که اگر کسی ماتحت مبارکش را می سوزاند، به روی طرف نیاورد اصلا که تا فیهاخالدونش گر گرفته است. من نمی فهمم بعضی از این حضرات که از نوشته های من خوششان نمی آید، چه اصراری دارند ماتحت فلفل اندودشان را هوا کنند و هوار بکشند همینطوری. خوب برادر من! خواهر من! تو که می دانی می سوزی نمال! اگر هم مالیدی حداقل جیغ نکش تا دشمن شاد نشوی خدایی ناکرده!


بچه های گروه نمایشنامه خوانی انرزی مثبت شده اند این روزها برای ما. بعد از مدتها سر توی لاک خودمان بودن – به استثنای کارگاه دوست داشتنی نویسندگی کانون – داریم یک غلطی می کنیم توی «کامیونیتی» ایرانیها. کلاسهای گرافیک هم سخت، ولی خوب می گذرد. این ترم کلاس طراحی دارد پوست می کند اساسی. دهان آسفالت می کنند این فیگور ها و نسبتهای اندام بدن. خودت را جر می دهی و آخر سر یک چیزی درست در نمی آید. بعد از کلی جان کندن بالاخره الان می توانم انگشتهای دست و پا را در بیاورم. ساق پا همیشه پدرم را در می آورد تا درست شود و بازو و ساعد هم که درد دیگری هستند برای خودشان. ولی حال می دهد. حس می کنم برای اولین بار دارم چیزی می خوانم که لذت می برم از خواندنش. این مشقها را آدم با کمال میل انجام می دهد. حدود یک ماه قبل آرمان یک شب خراب شد خانه ما و کامپیوترش را آورد که مشقهایش را اینجا بنویسد. حسابداری می خواند توی «تیف»! او نشسته بود روی کاناپه و داشت می زد تو سر و کله خودش با تکالیف «اهماتیک»، من هم نشسته بودم روی مبل و یک مجله «پورن» گذاشته بودم رو تخته طراحی و داشتم فیگور زنانه می زدم. کاردش می زدی خونش در نمی آمد!

پایاپیوند 5 دیدگاه

ابلها مردا! عدوی تو نیستم من، انکار تو ام

آوریل 5, 2010 at 8:01 ق.ظ. (Uncategorized)

اینکه وبلاگ مرا هم همینطور فله ای بسته باشند یا یک ابلهی آنجا فکر کرده باشد که روزنوشتهای یک بلاگر پیزوری اینطرف دنیا خطر بالفعلی است برای پایه های مستحکم !!! نظام اسلامی، در اصل قضیه هیچ تفاوتی ایجاد نمی کند. مسئله این است که یک عده آنجا اینقدر می ترسند از نوشتن من و امثال من – سوای اینکه سیاسی بنویسیم یا اقتصادی یا عشقی یا دامبولی –  که حاضرند کلی هزینه کنند و کار بگذارند که کسی ما را نخواند. این به این خاطر نیست که همه بلاگرها سیاسی می نویسند یا مخالف رژیمند، بلکه به این دلیل است که «ما» صرف ما بودن برای آنها خطر است. به عبارت بهتر، زنده بودن،  نفس کشیدن ، راه رفتن و خوابیدن و خندیدن هر مخالف جمهوری اسلامی در هر گوشه دنیا، خاری است در چشم رژیم. مهم نیست که ما چه می نویسیم و یا حتی می نویسیم اصلا یا نه. زنده بودن ما مبارزه است. فکر کردنمان … بودنمان!

راستش از بعد از اتفاقات خرداد سال گذشته و کشتار مردم، دست و دلم به نوشتن نمی رفت. سیاسی نوشتن را خوش نداشتم چون نمی خواستم از دور گود هوار لنگش کن بکشم. روزنوشتهایم را هم که حس و حال نوشتنشان نبود توی آن وضعیت و شرایط بعدی. اما این فیلترینگ «امیر ارسلانی» یک تلنگر بود توی کله ام  که یاد جمله خدای شاملو بیافتم دوباره و فصل آخر رمان 1984 اورول، جایی که بازجو به وینستون می گوید ما تو را نمی کشیم. مرگ تو الان چیزی را حل نمی کند چون تو هنوز مخالفی. افکار تو در هوا می مانند و کس دیگری را مسموم می کنند! از دیدگاه اورول چقدر راحت می شود تلاش رژیم را برای تهیه اعترافات تلویزیونی فهمید.

خلاصه که به کوری چشم بعضی ها و با تشکر از تکنولوژی «ولایی» بلاگینگ، ما همچنان می نویسیم به عنوان یکی از میلیونها نفری که نفس کشیدنشان به قول انگلیسی زبانها دردی است در ماتحت جمهوری اسلامی!!


پایاپیوند 14 دیدگاه

اعتراف یک الاغ در آستانه سال نو

مارس 14, 2010 at 8:18 ق.ظ. (Uncategorized)

عصبانی ام! مثل سگی که کسی دمش را گاز گرفته باشد. احساس حماقت می کنم، مثل الاغی که برای هزارمین بار پایش فرو رفته باشد توی یک چاله. می توانم صبر کنم تا عصبانیتم بخوابد و بعد بنویسم، ولی نمی خواهم این خشم بخوابد. می خواهم همین الان بنویسم تا ثبت بماند اینجا.

برای روز زن قرار بود تئاتر بازی کنند. نمایشنامه ای نوشته شد یا نشد، به هر حال کاری را آماده کردند و چون آدم نداشتند ما را انداختند تو. مثل لنگه کفش کهنه ای که توی بیابان غنیمت می شود. نمی خواستم کارشان لنگ بماند. با دختری همبازی شدم که برای دومین بار بود می دیدمش. حرفی نیست، گله ای هم نیست از کسی. وقت گذاشتیم. احساس حماقت می کردم وقت بازی. رقص گونه ای باید می شد آن هم با منی که توی عمرم نرقصیده بودم. هرچه گفتند گفتم چشم، و تمام تلاشم را کردم که کار را خراب نکنم.

کار به 8 مارچ نرسید. نمی گویم چرا، فقط اینکه کسی نمی تواند ذره ای تقصیر بیاندازد گردن من که همه جوره سعی کردم در خدمت تیم باشم. قرار شد شب پنجشنبه بیایند برای تمرین خانه ما. تا ساعت 5 صبح تمرین کردیم. برای کار مایه گذاشته بودم و می خواستم هرطوری هست برسد. خوب نرسید. گفتند کلاس های فردایت را نرو. نمی توانستم نروم. خسته بودم و عصبی. کار تعطیل شد. تا آخر کار هم همه چیز خوب و خوش بود. تنها آدم عصبی جمع هم من بودم. کلی هم خوش گذشت و وقتی اصرارشان برای نرفتن من سر کلاس و ادامه کار از ظهر همان روز به نتیجه نرسید،شاد و خوشحال – شاید ظاهر سازی بوده است، نمی دانم –  خداحافظ گفتند و رفتند به سلامت. نمی خواهم مظلوم نمایی کنم ولی توقع نداشتم که بعد از آنهمه زحمت گروهی، دخترک برود پشت سرم بگوید که من حین رقص تمایل جنسی داشته ام به ایشان. لابد چیزی دیده است یا کاری کرده ام، وگرنه نمی شود که گذاشت به حساب حس زنانه و رفت گفت هر آنچه را که نباید. بالاخره این حس زنانه وسط تمرین باید عکس العملی نشان می داد علیه سوء استفاده یا میل جنسی غیر حرفه ای من.

از دخترک عصبانی نیستم. چند باری جمعا دیده ایم همدیگر را و شاید هرگز دوباره نبینمش. خشم من از دوستی است که از حدود یک ماه بعد از ورودمان به سیدنی مارا می شناسد. با هم رفیقیم. با هم خندیده ایم و عصبانی شده ایم. بحث کرده ایم. پیک بالا زده ایم به سر سلامتی هم. نیمه شب رفته ایم لب دریا و نشسته ایم به فک زدن توی سرما. به خیالم می شناسد مرا. ولی حالا می بینم که هیچ تلاشی نکرده است برای اینکه حداقل به طرف بقبولاند که «شاید» سوء تفاهم باشد. حتی وقتی فردای همان روز توی مراسم روز زن دیده است مرا، چنان سرد برخورد می کند که شوکه می شوم. لابد اگر اصرار خودم نبود و نگرانی برای «اتفاق بدی» که فکر می کردم برای او یا آن دختر افتاده است، هرگز نمی فهمیدم چه چیزهایی پشت سرم جریان دارد.

بعضی وقتها فکر می کنم اینها همه از کمبود حس مردانگی است که می دانم در من هست. نمی خواهم فلسفه ببافم، ولی بزرگ شدن در یک محیط زنانه و نفرت از پدرم و تجربه های بچگی، عملا از من یک زن ساخته است. بیش از اندازه نرم، بیش از اندازه از خود گذشته و به طرز احمقانه ای غیر مغرور، آنقدر که خیلی وقتها خودم مقدمات تحقیر خودم را فراهم می کنم. برای همین است که حس الاغی را دارم که برای هزارمین بار پایش فرو رفته است توی یک چاله.

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

همه برای دومنیک، دومنیک برای همه

مارس 6, 2010 at 1:01 ب.ظ. (Uncategorized)

امروز تولد یاسر بود. بچه ها ریختند اینجا و بساط منقل را راه انداختیم و کباب ایرانی و بو و برنگ! شانس آورده ایم که یکی از همسایه های روبرویی ایرانی است و یکی – دو هفته ای یک بار بساط کباب ایرانی شان به راه، وگرنه همسایه ها سکته می کردند از ترس آتش با آن دود و دمی که ما راه انداختیم. کباب را که بلعیدیم نشستیم تو همان حیاط به صرف قلیان و گیتار و هندوانه. هرچه باشد آخرین روزهای گرما و آفتاب سیدنی است و زمستان مزخرف بی سر و ته کم کم دارد گورش را پیدا می کند این طرف. خلاصه با اینکه دیشب سرجمع سه ساعت هم نخوابیده بودم بسی حال کردیم و هرهر و کرکر.

یاسر که گفت مهمانی را خانه شما بگیریم گفتم بگذار با دیلاک صحبت کنم تا بعد. راستش پشت گوش هم انداختم آنقدر که دیلاک بابا، گوگوری مگوری است. دیشب هم که خانه جمیله بودم تا صبح برای تئاتر روز زن و اصلا ندیدمش که بگویم امروز چه خبر است. هنوز بساط ناهار پهن نشده، دیلاک سرو کله اش پیدا شد و با دیدن ایل تاتاری که جمع شده بودند توی آشپزخانه و حیاط، یک سکته ناقص زد درجا. نگو قرار است مستاجر بیاید برای اتاق خالی. خدایی اش هم امروز با آن وضع خرتوخر، سگ هم می آمد برای اتاق، جفت می کرد و دمش را می گذاشت روی کولش و پشت سرش را هم نگاه نمی کرد.

خلاصه یک دست به منقل و یک دست به ذغال، یک دست سرسری هم کشیدیم سروگوش خانه که این بچه سنگکوب نکند بیافتد روی دستمان. بعد هم سه تا سیخ جوجه کردیم توی پاچه اش که نمک گیر شود اساسی برای دفعه بعد که می خواهیم مهمانی بدهیم اینجا. یک معذرتخواهی هم چپاندیم ته قضیه برای اینکه کلا بچه با مرامی است. هر کس دیگر بود تا حالا یک «تیپا» حواله ماتحت من و مهران کرده بود و انداخته بودمان بیرون. اول که آمدیم قرار شد هر وقت مهمان داشتیم خبرش کنیم. یادم نیست اوایل می کردیم یا نه، ولی از آنجایی که خانه ما به مسافرسرای اصغر بنگی گفته است زکی و ما هفته ای حداقل سه روز مهمان داریم، کم کم مالیدیم در «اطلاع دادن» . این بنده خدا – منظور خدای خودشان است که کله فیل دارد – هیچ وقت اعتراض نکرد. این اواخر هم که آرمان، به قول خود دیلاک جزیی از مبلمان خانه ما شده بود. خلاصه که در دیزی اش اساسی باز است و ما هم اساسی بی حیا. من بودم تا حالا صد بار «قاطی» کرده بودم. خلاصه که تولد یاسر بابا خوش گذشت جای همه خالی.

دیروز بعد از ظهر رفتم خانه جمیله برای تئاتر روز زن. از آنجایی که جمیله همیشه دقیقه نود، و سه روز و نیم مانده به یک اتفاق یکهو به فکرش می رسد کاری بکند، چند وقت پیش پیشنهاد داد برای روز زن تئاتر اجرا کنیم. خلاصه که بند و بساط تئاتر جور نشد تا یکی از دوستان تازه از وطن آمده به اسم هامون خورد به پست جمیله. این جمیله ما هم که نانوای قهار – می دانم می خواند اینجا را! – همیشه تا داغ است می چسباند و خلاصه این برادرمان هامون را گذاشته بود سر نوشتن نمایشنامه، آن هم کمتر از دو هفته مانده به روز زن. هامون هم کار قشنگی در آورد از آب و ماند بازیگران که ما هم که کشته مرام و معرفت، گفتیم «بزن قدش!» .

جلسه اول تمرین را توی همان «سنتر» ایرانیهای هورنزبی رفتیم و قرار شد جلسه بعدی باشد برای جمعه بعد از ظهر خانه جمیله. جمعه تازه سوار قطار شده بودم که خبر رسید بچه ها نمی آیند امروز ولی اگر مایلی بیا برای کمک به تجهیزات و مهمات روز زن. ما هم که کلا تقویممان از 8 مارچ شروع می شود گفتیم چشم. خلاصه وسط همان برنامه ریزی ها و اینها قرار شد فردا برویم سراغ تمرین …!

بی خیال این ماجرا کلا! الان از سوراخهای هواکش روی دیوار دارد صدای ناله یک جانور می زند بیرون. نمی دانم بچه موش است یا پاسوم یا خفاش. بی پدرها توی دیوار هم می روند. خانه ما کلا جانورسراست. توی حیاطمان از پاسوم و خرگوش و همستر داریم تا خفاش و دارکوب! البته خفاش که چه عرض کنم، خر بالدار! عنکبوتها و آرمان هم که اصلا جزو مبلمان خانه اند! خلاصه تئاتر را نشد اجرا کنیم.

کالج هم می رود به روال، هر چند انگار سریعتر از ترم پیش می گذرد. ترم – یک چهارم سال – دارد تمام می شود من هنوز هیچ غلظ نسبتا مفیدی نکرده ام. هرچند زیاد هم بد نبوده است. پوستر روز زن را که قرار شده بود من طراحی کنم، بردم پیش «پیتر» جیگر طلا. طبق معمول که ایرادهایش را گرفت و آخر سر هم یک باریکلا مست اساسی مان کرد. خدایی اش تایید استاد حال اساسی دارد کلا. ولی صدقه سر پوست کنی ترم پیش پیتر، الان کلاس تایپو برایم آب خوردن است. البته که هنوز کلی چیز میز هست که نمی دانم، ولی مشقهایمان را تند تند تحویل می دهیم اساسی. فعلا دو مشکل اساسی پیش رو شناختن «تایپ فیس» هاست و طراحی مدل زنده. این آخری که خواهر محترممان را عروس می کند سر کلاس. مخصوصا با این مدل مفنگی آخری که تا می آمدیم طرح کلی اش را بزنیم عین موم وا می رفت و همه زاویه هایش عوض می شد. کلا من نمی دانم چرا همیشه نسبت یک جای کار غلط در می آید از کار. حالا یا پای خم شده درازتر به نظر می آید یا انگشتهای دست راست مثلا. خلاصه روی کاغذ بلایی سر این مدلها می آوریم که …. ! البته به استثنای «کِلِر» جیگر بابا که الهی درسته تناولشان کنیم به حق مرتضی علی! بی پدر چنان طرح می زند و کنته و پاستل می کشد روی کاغذ که تنها کاری که می توانی بکنی این است که دو دستی بکوبی توی سر خودت.

این ترم، چهار تا بانوی مکرمه توی کلاسمان داریم. از همه مکرم تر برای بر و بچه ها سرکار خانم «دومنیک» خانم هستند که علاوه بر زیبایی، بعضی از اعضای شریفه شان هم چشمگیر است. کار «جیوا» – از همکلاسی های پسر – هم شده است این که هر وقت دومنیک از کلاس می رود بیرون، رو به ما دستش را اصطلاحا «کاپ» می کند و می گیرد جلوی سینه اش و نیشش باز می شود. از آنجایی هم که دومنیک جان از آن خوشگل بلاهایی هستن که خدا سهم مغزشان را هم به یک جاهای دیگرشان اضافه کرده است، کلی وقتها کرکر خنده داریم توی کلاس! خلاصه که غربت ما «اونجورام بد نیس که می گن!»

پایاپیوند 38 دیدگاه

این پست فقط ارزش فحاشی دارد

فوریه 4, 2010 at 9:40 ق.ظ. (Uncategorized)

قبل از خواندن این پست ذکر چند نکته لازم است:

1. اینجا وبلاگ شخصی من است و در وبلاگ شخصی خودم حق دارم به هر کس و ناکسی فحش خواهر و مادر بدهم، همانطور که بقیه هم حق دارند در وبلاگ خودشان به من فحش خواهر و مادر بدهند.

2. خواندن این پست را به عشاق ائمه اطهار و خایه مالان ولایت و چیز لیسان انبیا و اولیا توصیه نمی کنم. اگر بد و بیراه به ائمه اطهار فشار خونت را می برد بالا، گه می خوری این پست را بخوانی و اگر هم خواندی، گه می خوری بعدا زرت و پرت کنی. این دقیقا مصداق اصل آزادی بیان است. من آزادم حرفم را بزنم و قبلش هم به تو اخطار می دهم نخوانی. اگر تصمیم گرفتی بخوانی مسئولیت پیامدهایش با خودت است. دوستان وبلاگی مذهبی از کلمات سخیف بالا مستثنی هستند. من این را برای کامنت گذاران بی نام و نشان نوشتم. شما دوست وبلاگی عزیز، اگر مذهبی هستی لطفا نخوان.

3. من این پست را می نویسم تا دلم خنک شود. اگر اطلاعات داده شده در این پست واقعیت ندارد به کسی مربوط نیست چون این پست ارزش خبری ندارد. من که نمی خواهم چیزی را ثابت کنم که دنبال واقعیات خبری باشم. در شرایطی که حضرات هر مزخرفی را از تریبونهای اسلامی شان می رینند، من هم این حق را در وبلاگ شخصی خودم برای خودم قایلم.

4. تا همین الانش حتما فهمیده اید که این پست حاوی کلمات رکیک بالای سکته قلبی است. اگر انسان محترم پاستوریزه ای هستید، لطفا همین جا دست از خواندن بکشید. مسئولیت عواقب بعدی با خود خواننده محترم است.

و اما …

البته رازهای زیادی در خلقت وجود دارند که عقل ناقص ما از درکشان عاجز است. ولی بعضی از این رازها مثل خیار سالادی هایی هستند که می روند تو ماتحت مغز آدم و همانجا گیر می کنند. مثلا اینکه چرا فاطمه زهرا، حالا گیرم سلام الله علیها، کار و زندگی اش را ول می کند و از عالم غیب می کوبد می آید ورزشگاه آزادی تا دستی بکشد به سر و گوش بچه های پرسپولیسی که ببرند، اما یک «تک پا» نمی رود تا هاییتی و یک فکری بکند به حال هزاران هزار بچه یتیمی که هیچ کس نیست شکمشان را سیر کند در نبود پدر و مادر و دولت و هزار کوفت و زهرمار دیگر بعد از زلزله. یعنی به نظر بی بی، برد سرخپوشان شکم سیر تهرانی از آبی پوشان شکم سیر تهرانی مهمتر است از سر و سامان دادن هزاران بچه ای که این روزها قاچاقچیهای اعضای بدن انسان، مثل لاشخور افتاده اند به جانشان؟! به هر حال از دو حال خارج نیست: یا بی بی فاطمه فلان سلام الله فلان، یک جای مبارکشان خل تشریف دارند، یا علی دایی یک پفیوز بی همه چیز نان به نرخ روز خور خایه مال بی پدر مادر است.

بارها گفته ام که حکومتهایی مثل جمهوری اسلامی، بیش از آنکه روی کول تفنگ و توپ و تانک و اینها سوار باشند، روی کول حرامزاده هایی مثل همین پفیوز سوارند. مردک حرام لقمه، تخم چپ و راستش را هم حواله زهرا و جد و آبادش نمی کند، آنوقت برای اینکه خودش را با عسل بچپاند توی ماتحت دم و دستگاه، زرپ و زرپ خشتک پاره رقیه و زهرا را می کشد وسط تا نکند یک دفعه زیرآبش را بزنند توی آن هرت بی قانون. شاید هم راست می گوید بنده خدا! همانطور که ابالفضل کار و زندگی اش را ول کرده بود و نشسته بود زیر وزنه های رضازاده، که البته بعدا معلوم شد ابالفضلش » تورگی » بوده است. این حکایت همان قورباغه ای است که ابوعطا می خواند. فعلا آب دارد آنجا سربالا می رود و امثال دایی خوش خوشانشان است.

اما قضیه بدتر از اینهاست. تا جایی که به خود این حضرات مربوط است، گور پدرشان! از لب و لوچه پایین و بالای هر کس و ناکسی که می خواهند آویزان شوند. اما وقتی آویزان همین دایناسورهای مقدس می شوند برای چپاول اموال ملت پابرهنه گرسنه کراکی، با یکی از بالاترین درصد های ایدز و اعتیاد و ناامنی و اعدام در دنیا، آنوقت آدم دلش می خواهد یک چیزی بکند توی یک جای امثال این مردک دایی و روده هایش را بکشد بیرون. مثلا آن اسدالله بوزینه بادامچیان یا آن فسیل یزدی، اگر خودشان باشند و پشت سر همین ائمه «هار» هیکل منحوسشان را پنهان نکنند، ملت پهن هم بارشان نمی کنند که ببرند سر قبر پدر قرمدنگشان. اما وقتی پای ائمه بیاید وسط، یکی مثل آن واعظ گدا گرسنه آخوند دوزاری می تواند مثل افعی چنبر بزند روی سرمایه های میلیاردی آستان قدس رضوی، صدقه سر ملت بدبختی که فکر می کنند آن ولیعهد عرب می تواند تخم خدا را سوزن بزند برای حاجاتشان. این وسط آدمهایی مثل من که خونشان مثل خون سگ مباح است لابد برای گردن کلفتهای مفت خوری مثل فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، یا باید دربه در غربت بشوند، یا بروند زندان و یا سوار آسانسور آخرت بشوند و بروند بالا، چرا؟ چون اسهال خونی هم بار امثال فاطمه زهرا و جد و آبادش نمی کنند.

اصل حرف اینکه امثال همین دایی بی همه چیز ، یا آدمهای نان به نرخ روز خواری مثل او که برای منافع خودشان خایه های حکومت ایران را می لیسند هستند که آب به آسیاب مشروعیت آدمکشان اسلام تبار حکومتی و غیر حکومتی می ریزند. اگر آدمهایی مثل دایی نباشند، یقینا راحت تر می شود با آن حرامزاده هایی برخورد کرد که قتلهای زنجیره ای کرمان را ترتیب دادند و مثل آب خوردن و به ناجوانمردانه ترین – و البته اسلامی ترین – شکل ممکن آدم کشتند و کسی پشمکشان را هم نگرفت. اگر امثال دایی برای خودشیرینی پیش اربابان فدراسیونی و فوق فدراسیونیشان دم به دقیقه «لیس» نزنند، امثال آن صلواتی حرام لقمه هم نمی توانند زرپ و زرپ برای جوانان این مملکت حکم اعدام صادر کنند. این مزدوران مقدس سازی ارواح سرگردان عرب، حال مرا به هم می زنند، آن قدر که می خواهم عق بزنم روی صورت کثیفشان.

بدتر از همه اینها هم اینکه فردای روزی که پرده ها ورافتاد، هیچکس نمی رود یقه این مادر قحبه لال را بگیرد و چنان بزند توی دهان کج و کوله اش که دست بیل عربی شوهر فاطمه زهرا برود توی هرچه نه بدتر ننه اش. چرا؟ خوب به هر حال ایشان از اعتقاداتشان گفته اند. مثل آن «مرحوم» هایده که صد تا فلان صد تا یک غاز می داد، بعد می آمد از علی می خواند زنیکه فاحشه! انگار نه انگار که اگر دست علی می افتاد، اول ترتیبش را می داد مثل سگ، بعد می داد سنگسارش کنند. اما خوب ایشان هم عشق علی داشتند. اصولا این عشق ائمه اطهار وقتی بگیرد، انگار زناکارها و فواحش و دزدها و قداره بندها هم در امان نیستند ازش. اصلا جالب است که لشکر جرار روحانیت شیعه را همین جماعت تشکیل داده اند همیشه. تا همین جا باشد تا بعد!

دلم خنک شد!


پایاپیوند 72 دیدگاه

آواتار، شهریار و راک اند رول

ژانویه 16, 2010 at 6:01 ب.ظ. (Uncategorized)

این روزها همه کار و زندگی ام را گذاشته ام زمین و دارم «evony» بازی می کنم. از همان بازیهایی که اولش یک تکه زمین می دهند به بازیکن و او باید یک امپراطوری بسازد آنجا، اگر بتواند دوام بیاورد تاراج همسایه هایش را. شنیده ام مدل ایرانی اش هم هست به نام «تراوین» گویا. اولش با اکراه شروع کردم به بازی که خودم را می شناسم که اگر گیر بدهم به چیزی خواهر و مادرش را عروس می کنم و خودم را از کار و زندگی می اندازم. اما بعد از روز اول چنان به دهکده کوچک مجازی خودم – اسمش را گذاشته ام پرسپولیس – که کم کم داشت رشد می کرد وابسته شدم که حتی از خوابم هم زدم برای کنترل اوضاع و ایجاد توازن در نیروها و سربازها و منابع و سلاحها و رضایتمندی شهروندان. پایین آمدن میزان رضایتمندی شهروندان و یا رعایا واقعا نگرانم می کند، همانطور که پایین آمدن سطح تولید مواد غذایی، انگار که واقعا شهری هست و مردمی و منم ارباب یا پادشاهشانم. این بازی دارد اشتیاق «شهریاری» را که از کودکی داشتم ارضا می کند در این کودک سی ساله!

این را که می خواهم بگویم شاید خیلی ها بدشان بیاید. از روزی که آمدم اینجا بارها با دوستانمان، خصوصا «اسکات» بر سر پایان امپراطوری ایالات متحده بحث کرده ایم. اسکات یقین دارد که تمدن آمریکایی به زودی از هم خواهد پاشید. اسکات فکر می کند من شوخی می کنم وقتی می گویم سقوط این امپراطوری برای من پایان همه چیزهای قشنگی است که دارم. پایان امریکای قشنگ و فرهنگی که به دنیا هدیه داد، برای من آغاز «هیچ» است.

قرن بیستم بدون شک قرن آمریکاست. بارها و بارها به شوخی و جدی به بچه ها گفته ام که قبل از آمریکا واقعا مردم چطور زندگی می کرده اند! زندگی ما در هر گوشه دنیا خواه ناخواه آمریکایی است حتی اگر ندانیم. من بارها این فهرست را توی ذهنم مرور کرده ام. اینها فهرست چیزهایی است که یا آمریکایی ها به بشریت هدیه داده اند و یا امکان آن را فراهم کرده اند که در اختیار همه مردم قرار بگیرد. من فهرست خودم را دارم. هرکسی برای پیدا کردن فهرست خودش فقط کافی است به دور و بر خودش یک نگاه بیاندازد: یخچال، تلویزیون، اعم از دستگاه تلویزیون که امریکایی ها توسعه اش دادند و صنعت تلویزیون، اتومبیل، هواپیما، سینما، تقریبا تمام وسایل خانگی که باعث شده اند زنان خانه دار خواهرشان عروس نشود هر روز توی خانه، کامپیوتر و همه چیزهایی که به نوعی به آن مربوطند و مهمترینشان اینترنت و … این فهرست خیلی طولانی تر از این هاست. همه می دانیم.

«آواتار» را که دیدم به معنای واقعی کلمه لذت بردم. لذت آواتار شدن و پریدن وسط تصاویر سه بعدی ساخت آمریکا به راحتی قابل کنترل نیست. راک که گوش می دهم بخشی از روحم انگار آزاد می شود از بند بدنم. رویای دنیای بهتر بنیانگذاران آمریکا – که حالا به گه کشیده اندش – در عصر توحش بشر، برایم زیباست. نمی دانم می توانم بگویم چه می گویم یا نه. لب کلام اینکه فرهنگ آمریکایی برای اولین بار در تاریخ بشر به او این امکان را داد تا همانی باشد که می خواهد. حالا یا واقعی، یا در دنیای مجازی.

من در دنیای واقعی یک تبعیدی گریخته از وطنم. همین گریز را هم مدیون فرهنگ آمریکایی هستم البته. اما در دنیای مجازی می توانم برای سه ساعت لذت آزادی آواتارگونه ای را حس کنم که اگر سینما نبود هرگز تجربه اش نمی کردم. من در دنیای مجازی، به لطف اینترنت آمریکایی، شهریار یک شهرم که با شهریاران دیگری در سایر نقاط دنیا متحد می شوم و می جنگم.من راک گوش می دهم و لذت می برم از صدای اعتراضی که در گلو خفه نمی شود حتی امروز که میراث بنیانگذاران امریکا به گه کشیده شده است و آمریکایی ها می گویند دیگر آزادی سابق را ندارند.

یک چیز مهم را همین الان بگویم. لطفا کسی نیاید اینجا از بمب اتم و گوانتانامو بنویسد. اولا که بحث من از حکومت امریکا بعد جنگ دوم جداست که معتقدم هردولتی، هرکجا که شروع کند به بزرگ شدن به فاک می دهد همه چیز را. فرقی هم ندارد امریکا باشد یا ایران. دوم هم اینکه هیچ دولتی را در دنیا نمی شناسم که زورش رسیده باشد و علیه بشریت جنایت نکرده باشد. از همان ژاپنی ها بگیر که بمب اتم را کرده اند پیراهن عثمان و اصلا به روی مبارک هم نمی آورند یک عذرخواهی خشک و خالی کنند برای آن همه جنایتی که مرتکب شدند در جنوب شرقی آسیا، تا دولت کریمه جمهوری اسلامی با همه ادعاهای ضد صهیونیستی اش. بحث من درباره فرهنگ امریکایی است. تجربه ناب و خالصی که امریکایی ها به بشر هدیه دادند. فرهنگ زندگی کردن  و نه فقط زنده بودن.

حالا این دوره دارد به انتها می رسد مثل هر دوره تاریخی دیگری. آمریکایی ها قدر میراث نیاکانشان را ندانستند و دوران طلایی تمدن غرب دوباره دارد افول می کند. می گویند قرن بعد، قرن چینی هاست. من نمی دانم چینی ها چه چیزی می خواهند به بشریت هدیه کنند، ولی هرچه هست، یقینا معجزه «هرچه می خواهی باش» نیست!

پایاپیوند 39 دیدگاه

Next page »